18) يه نفر که پاترول داشت با يه نفر که ژيان داشت تصادف کرد. ژيان له و کوبيده شد. صاحب ژيان" ژيان رو فروخت تا تونست هزينه پاسگاه و دادگاه رو در بياره. اما آخر کار فهميد پاترول داره خودش رئيس دادگاست غش کرد و مرد!!!
19) يه نفر حق همه رو خرد چاق شد. يه نفر هم بيست پنج صدم تقلب کرد پدرش رو در اوردن به جرم سرقت دانش ترورش کردن!!!
20) يه نفر هنرمند مُرد. توي هيچ کدوم از رسانه ها خبرش رو ندادن. موقع تدفينش هم کسي نيومد. فرداش يه نفر مفت خور مُرد. ترافيک شد و مجبور شدن يه روز رو تعطيل کنن
منبع:کتاب مارمولک هاي باوجدان
نويسنده:زهرا دري سده

