11) يه نفر فکر کرد خيلي بزرگ و مهم شده! دستور داد با خودکار قرمز زيرش خط بکشن!!!
12) به يه نفر گفتن:"بهترين خاطرت چيه؟"
گفت"وقتي تونستم خواب ببينم که رفتم خارج"
شب وقتي خوب بود از کشور انداختنش بيرون!!!
13) يه نفر گشنش بود. رفت توي يه جلسه سخنراني نشست و گوش داد. آب ميوه و کيک بهش نرسيد.سردرد گرفت و ديرتر از همه از سالن بيرون رفت. مستخدماي اون مجلس سخنراني هر کدوم يه کارتن کيک و اب ميوه بردن خونه هاشون هيچ کدوم هم سر درد نگرفتن
دفعه ي بعد که مي خواستن به اون يه نفر بگن:"بيا دوباره سخنراني داريم" اون يه نفر از ميگرن عصبي مرده بود!!!
14) به يه نفر گفتن :" دو دوتا ؟"
گفت:" قورمه سبزي!".شد معلم رياضي
به يه نفر گفتن:"تو مي دوني چطوري فهميد؟"
گفت:"آره, دو رو تقسيم بر دو کرد شد قورمه سبزي" اونم شد مسئول بودچه و امور مالي!!!
منبع:کتاب مارمولک هاي باوجدان
نويسنده:زهرا دري سده

