*~*~تلافي کردن ~*~* توي يه پارک تو سيدني استراليا دوتا مجسمه بودن يه زن و يه مرد. اين دوتا مجسمه سالهاي سال دقيقا روبروی همديگه با فاصله کمي ايستاده بودن و توي چشماي هم نگاه ميکردن و لبخند ميزدن . يه روز صبح خيلي زود يه فرشته اومد پشت سر دوتا مجسمه ايستاد و گفت:" از اون جهت که شما مجسمههاي خوب و مفيدي بودين و به مردم شادي بخشيدین، من بزرگترين آرزوي شما رو که زندگي کردن و زنده بودن مثل انسانهاست براي شما بر آورده ميکنم . شما 30 دقيقه فرصت دارين تا هر کاري که دوست دارین انجام بدهين." و با تموم شدن جملش دو تا مجسمه رو تبديل به انسان واقعي کرد: يه زن و يه مرد . دو مجسمه به هم لبخندي زدن و به سمت درختان و بوتههايي که در نزديکي اونا بود دويدن در حالي که تعدادي کبوتر پشت اون درختها بودند، پشت بوتهها رفتن. فرشته هر گاه صداي خندههاي اون مجسمهها رو ميشنيد لبخندي از روي رضايت ميزد. بوتهها آروم حرکت ميکردن و خم و راست ميشدند و صداي شکسته شدن شاخههاي کوچيک به گوش ميرسيد. بعد از 15 دقيقه مجسمهها از پشت بوتهها بيرون اومدن در حاليکه نگاههاشون نشون ميداد کاملا راضي شدن و به مراد دلشون رسيدن . فرشته که گيج شده بود به ساعتش يه نگاهي کرد و از مجسمهها پرسيد:" شما هنوز 15 دقيقه از وقتتون باقي مونده، دوست ندارين ادامه بدهين؟" مجسمه مرد با نگاه شيطنتآميزي به مجسمه زن نگاه کرد و گفت:" ميخواي يه بار ديگه اين کار رو انجام بديم؟" مجسمه زن با لبخندي جواب داد:" باشه. ولي اين بار تو کبوتر رو نگه دار و من ميرينم روي سرش !!!" نکته اخلاقي: اینکه آدما همیشه دنبال یه فرست واسه تلافی کردن هستن!!! | *| نوشته شده در جمعه 1388/02/18 و ساعت 1:1 قبل از ظهر توسط مریم | | *~*~مارمولک های باوجدان~*~* 18) يه نفر که پاترول داشت با يه نفر که ژيان داشت تصادف کرد. ژيان له و کوبيده شد. صاحب ژيان" ژيان رو فروخت تا تونست هزينه پاسگاه و دادگاه رو در بياره. اما آخر کار فهميد پاترول داره خودش رئيس دادگاست غش کرد و مرد!!! 19) يه نفر حق همه رو خرد چاق شد. يه نفر هم بيست پنج صدم تقلب کرد پدرش رو در اوردن به جرم سرقت دانش ترورش کردن!!! 20) يه نفر هنرمند مُرد. توي هيچ کدوم از رسانه ها خبرش رو ندادن. موقع تدفينش هم کسي نيومد. فرداش يه نفر مفت خور مُرد. ترافيک شد و مجبور شدن يه روز رو تعطيل کنن
منبع:کتاب مارمولک هاي باوجدان
نويسنده:زهرا دري سده | *| نوشته شده در چهارشنبه 1388/02/02 و ساعت 2:29 بعد از ظهر توسط مریم | | *~*~افراد دروغگو~*~* معمولاً از نظر نوع رفتار به همدیگه شباهت زیادی دارن كه دونستن بعضی از اين خصوصيتا به ما كمك ميكنه تا اونا رو بشناسيم. بعضی از علائم و روشايي كه باعث شناخت دروغگوها ميشه، عبارتند از: ۱) چشمای كسایی كه دروغ ميگن يا بازتر از حد معمول هستش يا دائماً چشمای اونا به نقاط مختلف حركت ميكنه. در عين حال اونا معمولاً از نگاه مستقيم به شما،احساس ناراحتي ميكنن!!! ۲) بعضی وقتا افراد دروغگو، قسمتی از صورت يا دهنشون رو موقع ی حرف زدن ميپوشونن!!! ۳) وقتي از اونا سؤال می کنین، دماغ يا گوششون رو به حالت عصبي ميخارونن!!! ادامه مطلب | *| نوشته شده در شنبه 1388/01/22 و ساعت 9:39 بعد از ظهر توسط مریم | | *~*~سلام~*~* سلام به همه ی دوستای عزیزم
۱۳ روز ازتون خبری نداشتم
دلم واستون تنگ شده
خوبین؟
خوشین؟
امیدوارم تعطیلات به همگی خوش گذشته باشه
به من که خیلی خوش گذشت
آرزو می کنم که امسال واسه همه سال خوب و پر برکتی باشه
و به همه ی خواسته های زیباتون برسین | *| نوشته شده در جمعه 1388/01/14 و ساعت 10:23 بعد از ظهر توسط مریم | | *~*~پیدایش نوروز~*~* پیدایش نوروز
مهراوه فردوسی : رویش،زایش،تازگی و نو شدن ،همه از ویژگی های نخستین روز از نخستین فصل سال است، که ما نوروز می نامیم اش.همان روزی که عمرش شاید به قدمت تمامی نسلها وآدم هایی است که آمده اند و رفته اند. و مختصاتش به بزرگی همه ی تمدن ها و فرهنگ هایی که به وجود آمده اند و سقوط کرده اند.آری،بسیاری از رسم ها و سنتها همیشه می مانند؛و نه مانند آدم ها در حد فاصله ی مرگ و زندگی دست و پا می زنند،و نه چون تمدن ها تاریخ مصرف دارند،این آیین ها و سنت ها با گذشت زمان تنها گردی بر چهره می گیرند و رنگ عوض می کنند،و ما بقی عمرشان را در قالبی دیگر و چه بسا در همان قالب اولیه چهره می نمایانند. نوروز هم یکی از همین آیین هایی است که با وجود همه ی ناملایمات و افت و خیزهای غیر قابل کنترل تاریخ موجودیت خود را به خوبی حفظ کرده است و درست سالی یکبار به سراغمان می آید تا از روزمره گی به درمان برد و نهیب بزندمان که: "این است معجزه طبیعت". ادامه مطلب | *| نوشته شده در پنجشنبه 1387/12/29 و ساعت 11:45 قبل از ظهر توسط مریم | | *~*~چهارشنبه سوری~*~* يکی از آئينهای سالانه ايرانيان چهارشنبه سوری يا به عبارتی ديگر چارشنبه سوری است. ايرانيان آخرين سه شنبه سال خورشيدی را با بر افروختن آتش و پريدن از روی آن به استقبال نوروز می روند.
چهارشنبه سوري، يک جشن بهاري است که پيش از رسيدن نوروز برگزار مي شود.
مردم در اين روز برای دفع شر و بلا و برآورده شدن آرزوهايشان مراسمی را برگزار می کنند که ريشه اش به قرن ها پيش باز می گردد.
مراسم ويژه آن در شب چهارشنبه صورت می گيرد برای مراسم در گوشه و کنار کوی و برزن نيز بچه ها آتش های بزرگ می افروزند و از روی آن می پرند و ترانه (سرخی تو از من ، زردي من از تو ) می خوانند.
ظاهرا مراسم چهارشنبه سوری برگرفته از آئينهای کهن ايرانيان است که همچنان در ميان آنها و با اشکال ديگر در ميان باقی بازماندگان اقوام آريائی رواج دارد.
اما دکتر کورش نيکنام موبد زرتشتی و پژوهشگر در آداب و سنن ايران باستان، عقيده دارد که چهارشنبه سوری هيچ ارتباطی با ايران باستان و زرتشتيان ندارد و شکل گيری اين مراسم را پس از حمله اعراب به ايران می داند.
در ايران باستان هفت روز هفته نداشتيم.در ايران كهن هر يك از سي روز ماه، نامي ويژه دارد، كه نام فرشتگان است. شنبه و يکشنبه و... بعد از تسلط اعراب به فرهنگ ايران وارد شد. بنابراين اينکه ما شب چهارشنبه ای را جشن بگيريم( چون چهارشنبه در فرهنگ عرب روز نحس هفته بوده ) خودش گويای اين هست که چهارشنبه سوری بعد از اسلام در ايران مرسوم شد."
"برای ما سال ۳۶۰ روز بوده با ۵ روز اضافه ( يا هر چهار سال ۶ روز اضافه ). ما در اين پنج روز آتش روشن می کرديم تا روح نياکانمان را به خانه هايمان دعوت کنيم."
"بنابراين، اين آتش چهارشنبه سوری بازمانده آن آتش افروزی ۵ روز آخر سال در ايران باستان است و زرتشتيان به احتمال زياد برای اينکه اين سنت از بين نرود، نحسی چهارشنبه را بهانه کردند و اين جشن را با اعتقاد اعراب منطبق کردند و شد چهارشنبه سوری."
بخش كردن ماه به چهار هفته در ايران ،پس از ظهور اسلام است و شنبه و يك شنبه و دوشنبه و ........ناميدن روز هاي هفته از زمان رواج آن .شنبه واژه اي سامي و درآمده به زبان فارسي و در اصل "شنبد" بوده است. "سور "در زبان و ادبيات فارسي و برخي گويش هاي ايراني به معناي "جشن"،"مهماني"و "سرخ" آمده است ادامه مطلب | *| نوشته شده در شنبه 1387/12/24 و ساعت 10:56 بعد از ظهر توسط مریم | | *~*~مارمولک های باوجدان~*~* ۱۵)یه نفر توی مجالس عزاداری نوحه می خوند و توی عروسیها حرکات موزون اصیل و سنتی می کرد بعدش بالا ترین رای نصیبش شد!!! ۱۶) یه پشه رفت سر رودخونه که یه سیگار بکشه یه باد اومد تعادلش رو از دست داد و افتاد توی رودخونه. داشت خفه می شد که داد رد "تف به آن باد که..." تا این حرفو زد از آب گرفتنش گفتن "تف به چه کسی باد!؟ منظورت چی بود؟" پشه هه توش موند که چی بگه؟ گفت:"هیچی بابا ولم کنین" اوناهم عصبی شدن و ولش کردن توی آب!؟ بدبخت غرق شد ۱۷) یه اتفاق مهم افتاد.بعد همه کسایی که خرده شیشه داشتن مردن در نتیجه هیجکس روی زمین باقی نمون!!!
منبع:کتاب مارمولک هاي باوجدان
نويسنده:زهرا دري سده | *| نوشته شده در پنجشنبه 1387/12/15 و ساعت 12:41 بعد از ظهر توسط مریم | | *~*~اسپندار مزگان 5 اسفند~*~*
سلام سلام سلام
پیشاپیش اسپندار مزگان رو به همه ی عشاق و ایرانیان ایران پرست تبریک می گم
جا داره که از همه ی دوستانی که این روز رو جشن می گیرن تشکر کنم
چون ایرانی باقی موندن و هیچ روزی رو جایگزین این روز های زیبا و اصیل نمی کنن
بهترین ها رو واسه ی شما عزیزان آرزو مندم | *| نوشته شده در سه شنبه 1387/11/29 و ساعت 12:52 بعد از ظهر توسط مریم | | *~*~حتما حتما این مطلب رو بخونید~*~*
سلام به همراه هميشگيه مريم اميدوارم خوب و خوش باشي فکر کنم که مي دوني در مورد چي مي خوام بنويسم مي خوام در مورد ولنتاين که متاسفانه ما جوونا همه بي صبرانه منتظر رسيدنشيم بنويسم کار ما مي دوني مثل چي مي مونه؟ مثل پيرمرد يا پيرزني که تيپ ايمو بزنه موهاشو سيخ کنه رنگ موي فانتزي به موهاش بزنه و ... يجورايي از جوونا تقليد کنه درصورتي که بايد الگو و راهنماي اونا باشه شايد بگي چه ربطي داره!؟ الان مي گم ادامه مطلب | *| نوشته شده در چهارشنبه 1387/11/16 و ساعت 11:40 قبل از ظهر توسط مریم | | *~*~سلام~*~* سلام بچه ها خوبین؟
فکر کنم اولین باره که دارم متنی رو از طرفه خودم می نویسم
چندتا از دوستا مدام می گن که در مورد خودم بنویسم!؟
راستش نمی دونم چی بنویسم...
فقط می تونم اینو بگم که اگه بخوام در مورد خودم بنویسم دیگه کسی بهم سر نمی زنه!؟
آخه همش باید بنالم و از مشکلات و غصه هام بگم...
بخاطر همین در مورد خودم چیزی نمی نویسم...
چون خودم سختی زیاد کشیدم این مطالب آموزنده و مفید رو می نوسیم که حداقل بتونم لذت بردن از زندگی رو به شما هدیه بدم
کسی که این لذت هارو به من هدیه نکرد
درسته که این لذت ها که لمسشون نکردم و درکشون می کنم
بگذریم داره به مراسم سوگواری تبدیل میشه
شرمنده یه مدت نبودم آخه گیر کارای دانشگاه بودم مهمان هم داشتیم
فکر کنم تا آخر بهمن نتونم آپ کنم معلوم نیست شایدم بتونم
آخه مثل همیشه واسه یه سری کارام می خوام برم تهران
البته با خانواده
قبل از ۱۸ بهمن تهرانم احتمالا یک هفته اونجا باشم
تا قبل از اینکه برم میام نت
موفق باشین | *| نوشته شده در دوشنبه 1387/11/07 و ساعت 4:36 بعد از ظهر توسط مریم | | *~*~مارمولک های باوجدان~*~*
11) يه نفر فکر کرد خيلي بزرگ و مهم شده! دستور داد با خودکار قرمز زيرش خط بکشن!!! 12) به يه نفر گفتن:"بهترين خاطرت چيه؟" گفت"وقتي تونستم خواب ببينم که رفتم خارج" شب وقتي خوب بود از کشور انداختنش بيرون!!! 13) يه نفر گشنش بود. رفت توي يه جلسه سخنراني نشست و گوش داد. آب ميوه و کيک بهش نرسيد.سردرد گرفت و ديرتر از همه از سالن بيرون رفت. مستخدماي اون مجلس سخنراني هر کدوم يه کارتن کيک و اب ميوه بردن خونه هاشون هيچ کدوم هم سر درد نگرفتن دفعه ي بعد که مي خواستن به اون يه نفر بگن:"بيا دوباره سخنراني داريم" اون يه نفر از ميگرن عصبي مرده بود!!! 14) به يه نفر گفتن :" دو دوتا ؟" گفت:" قورمه سبزي!".شد معلم رياضي به يه نفر گفتن:"تو مي دوني چطوري فهميد؟" گفت:"آره, دو رو تقسيم بر دو کرد شد قورمه سبزي" اونم شد مسئول بودچه و امور مالي!!!
منبع:کتاب مارمولک هاي باوجدان نويسنده:زهرا دري سده | *| نوشته شده در شنبه 1387/10/28 و ساعت 9:20 بعد از ظهر توسط مریم | | *~*~رازهای کوچک موفقیت~*~*
۱) از کارایی که مجبوری انجام بدی لذت ببر.نق زدن فقط تو رو خسته تر می کنه و نمی ذاره کارت رو درست انجام بدی
۲) سعی کن کاراتو از صمیم قلب انجام بدی نه بخاطر اینکه مجبوری! باید به کارت ایمان داشته باشی
۳) همه چیزو همونطوری که هستن بپذیر
۴) تمرین کن که از درون شاد باشی.اجازه نده دیگران واسه شاد کردن تو تصمیم بگیرن
۵) چرا وقتت رو واسه چیزی که تو کنترل تو نیست تلف می کنی!؟ | *| نوشته شده در دوشنبه 1387/10/23 و ساعت 11:3 بعد از ظهر توسط مریم | | *~*~مارمولک های باوجدان~*~*
7) يه نفر ريش داشت به همه چيز رسيد. يه نفر ديگه هم ريش نداشت به همه چيز رسيد. يه نفر هم بود که گاهي وقتا ريش داشت و گاهي وقتا نداشت, بهش گفتن: "تو براي لاي جرز خوبي"! 8) يه نفر بي سواد بود شد رئيس دانشگاه. يه نفر ديگه با سواد بود شد باباي مدرسه! 9) يه نفر درباره عشق نوشت. گفتن: "خدا مرگت بده"!!! اونم رفت مرد. يه نفر هم درباره ي اون دنيا نوشت کلي تحويلش گرفتن زنده شد!
10) يه نفر از اول زندگيش جون کند تا واسه تونست واسه دخترش جهيزيه مناسبي براي دخترش تهيه کنه. بعد دخترش رو کسي نگرفت اون يه نفر از غصه دق کرد و مرد. بعد جهاز دخترش رو فروختن تا تونستن خرج مراسم هفتم و چهلم و سالش رو تهيه کنن
ادامه داره...
منبع:کتاب مارمولک هاي باوجدان نويسنده:زهرا دري سده | *| نوشته شده در سه شنبه 1387/10/17 و ساعت 2:33 بعد از ظهر توسط مریم | | *~*~merry christmas~*~*
merry christmas
merry christmas
merry christmas
merry christmas
merry christmas
merry christmas
| *| نوشته شده در چهارشنبه 1387/10/11 و ساعت 9:12 بعد از ظهر توسط مریم | | *~*~فرشته ی کریسمس~*~* کريسمس نزديک بود. شب بود. آسمان برف مي باريد. انگار اون هم جشن گرفته بود. دانه هاي نقره اي برف، درخشش غريبي داشتند. سکوت نيمکت خالي برف گرفته ي زير درخت کاج وسوسه انگيز بود. وسوسه اي براي فريادي به گرمي شاخه هاي برف گرفته. کودکي که لباس هاي کهنه و رنگ و رو رفته اي پوشيده بود در حال نگاه کردن به ويترين مغازه ها بود. ستاره ي کريسمس درخت کاج توجه کودک را به خود جلب کرده بود. کودک به سمت درخت کاج آمد و روي نيمکت برفي نشست. فرشته در حالي که ستاره رو در دست داشت گفت: "چرا تنهايي و در اين سرما بيرون از خونه هستي؟" کودک با لحن شيرين کودکانه اش گفت: "خونه اي ندارم. مادرم به من مي گفت که فرشته ي کريسمس مي تونه آرزوهاي ما رو برآورده کنه. آيا تو فرشته ي کريسمس هستي؟" فرشته:" نه. من فرشته ي درخت کاج هستم. اما تو چه آرزويي داري؟" کودک که از سرما اشک هايش جاري شده بود گفت:" دوست دارم مادرم رو ببينم. " فرشته:" شايد بتونم آرزوت رو برآورده کنم." کودک با لبخندي کودکانه گفت:" واقعا. پس مي توني يک شکلات هم براي من ظاهر کني." فرشته با لبخندي گفت: "چرا که نه. حالا چشمهات رو ببند و دوباره باز کن." کودک چشمهايش را بست و دوباره باز کرد. يک قطعه شکلات کوچک در دستان کوچک کودک وجود داشت. طوري که انگار بابا نوئل همه ي هديه هاي کريسمس امسال را به او بخشيده باشد، شاد بود. فرشته گفت:" حالا دوست داري مادرت را ببيني." کودک:"بله. خيلي دوست دارم." فرشته:" پس دست من رو بگير." کودک دست فرشته رو گرفت. پس از چند لحظه کودک به همراه فرشته از ميان برف هاي زيباي کريسمس به آسمان پرواز کردند. بدن بي جان کودک در حالي که شکلاتي در دست داشت هنوز روي نيمکت برف گرفته ي زير درخت کاج تکيه داده بود. چشمانش انگار که به خواب شيريني رفته بود، بسته شده بودند. لبخندش هنوز روي چهره ي زيبايش نقش بسته بود | *| نوشته شده در جمعه 1387/10/06 و ساعت 12:47 بعد از ظهر توسط مریم | | *~*~شب يلدا ~*~*
شب يلدا يا «شب چله» شب اول زمستان و درازترين شب سال است. و فرداي آن با دميدن خورشيد، روزها بزرگ تر شده و تابش نور ايزدي افزوني مي يابد. اين بود که ايرانيان باستان، آخر پاييز و اول زمستان را شب زايش مهر يا زايش خورشيد مي خواندند و براي آن جشن بزرگي بر پا مي کردند. | ادامه مطلب | *| نوشته شده در یکشنبه 1387/10/01 و ساعت 0:4 قبل از ظهر توسط مریم | | *~*~روز مادر مبارک~*~*
روز مادر رو به همه ی مادرای مهربون و عزیز ایرانی مخصوصا مامانیه گل و مهربون خودم و همه ی
ایرانیان ایران پرست تبریک می گم
مخصوصا اونای که با حرف من مخالفن و هرچی واسشون توضیح می دم قانع نمی شن!!!
امیدوارم روزی برسه که یازم مثل قدیم این روزا رو جشن بگریم
روزی برسه که مناسبتای خودمون رو جشن بگیریم نه عربا
من که به مامان تبریک می گم و واسش جشن و کادو می گیرم
امیدوارم شما هم این روز رو جشن بگیرین
ایرانی باشیم | *| نوشته شده در دوشنبه 1387/09/25 و ساعت 4:0 قبل از ظهر توسط مریم | | *~*~25 آذر روز مادر~*~* درود بر ایرانیان ایران دوست يه خبر خوب واسه همه ي بچه هاي ايروني يادتونه بتون قول داده بودم که راجع به همه ي مناسبتاي قديم تحقيق مي کنم و تو وبلاگ مي نويسم اگه يادتون باشه يه شرط هم گذاشته بودم اينکه شما هم اون روزا رو جشن بگيرين من که مناسبت هاي خودمون رو جشن مي گيرم اميدوارم شما هم همين کار رو کنين من به قولم عمل کردم حالا نوبت شماست!!! ۲۵ آذر روز مادره بچه ها ۲۵ آذر بترکونين به همه ي دوستا و فاميلا و ... بگين که واسه ۲۵ آذر آماده باشن مي خوام اين خبر مثل بمب تو کل ايران بترکه اگه کانال يک برنامه ي شهرام همايون رو نگاه مي کنين پس اين خبر رو شنيدين اگرم نه که من بتون گفتم پس یادتون نره ببینم چکار می کنین | *| نوشته شده در یکشنبه 1387/09/17 و ساعت 10:50 بعد از ظهر توسط مریم | | *~*~این داستان واقعی است~*~*
اين جريان در ژاپن اتفاق افتاده!!! شخصي ديوار خانه اش را براي نوسازي خراب مي کرد. خانه هاي ژاپني داراي فضايي خالي بين ديوارهاي چوبي هستند. اين شخص در حين خراب کردن ديوار در بين آن مارمولکي را ديد که ميخي از بيرون به پايش فرو رفته بود. دلش سوخت و يک لحظه کنجکاو شد. وقتي ميخ را بررسي کرد متعجب شد؛ اين ميخ ده سال پيش، هنگام ساختن خانه کوبيده شده بود!!! چه اتفاقي افتاده؟ در يک قسمت تاريک بدون حرکت، مارمولک ده سال در چنين موقعيتي زنده مانده!!! چنين چيزي امکان ندارد و غير قابل تصور است. متحير از اين مساله کارش را تعطيل و مارمولک را مشاهده کرد. در اين مدت چکار مي کرده؟ چگونه و چي مي خورده؟ همانطور که به مارمولک نگاه مي کرد يکدفعه مارمولکي ديگر، با غذايي در دهانش ظاهر شد!!! مرد شديدا منقلب شد. ده سال مراقبت. چه عشقي! چه عشق قشنگي!!! اگر موجود به اين کوچکي بتواند عشقي به اين بزرگي داشته باشد پس تصور کنيد ما تا چه حد مي توانيم عاشق شويم، اگر سعي کني | *| نوشته شده در سه شنبه 1387/09/12 و ساعت 6:3 بعد از ظهر توسط مریم | | *~*~خدا هست~*~* مردی واسه اصلاح سر و صورتش رفت آرايشگاه مرد و آرایشگر با هم شروع به حرف زدن کردن
اونا درمورد موضوع ها و مطالب مختلف صحبت کردن وقتي به موضوع ((خدا)) رسيد آرايشگر گفت: من باور نميکنم خدا وجود داشته باشه مشتری پرسيد: چرا باور نميکنی؟ آرايشگر جواب داد: کافیه به خيابون بری تا ببينی چرا خدا وجود نداره به من بگو اگه خدا وجود داشت اين همه مريض می شدن؟ بچه های بی سرپرست پيدا ميشد؟ اگر خدا وجود داشت نبايد درد و رنجي وجود داشته باشه! نميتونم خدای مهربونی رو تصور کنم که اجازه ميده اين همه درد و رنج و جود داشته باشه مشتری لحظه ای فکر کرد اما جوابی نداد. چون نميخواست جر و بحث کنه آرايشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بيرون رفت به محض اينکه از مغازه بيرون اومد مردی رو ديد با موهای بلند و کثيف و به هم تابيده و ريش اصلاح نکرده ظاهرش کثيف و به هم ريخته بود مشتری برگشت و دوباره وارد آرايشگاه شد و به آرايشگر گفت: ميدونی چیه؟ به نظر من آرايشگر هم وجود نداره آرايشگر گفت: چرا همچین حرفی ميزنی !؟ من اينجام.من آرايشگرم همين الان موهای تو را کوتاه کردم ! مشتری با اعتراض گفت: نه. آرايشگر وجود نداره چون اگر وجود داشت. هيچکس مثل مردي که الان بيرونه با موهای بلند و کثيف و ريش اصلاح نکرده پيدا نميشد آرايشگر: نه بابا ! آرايشگر وجود داره موضوع اينه که مردم به ما مراجعه نميکنن مشتری تائيد کرد: دقيقا نکته همينه خدا هم وجود دارد فقط مردم بهش مراجعه نميکنن و دنبالش نميگردن واسه همينه که اين همه درد و رنج تو دنبا وجود داره | *| نوشته شده در دوشنبه 1387/09/04 و ساعت 4:14 بعد از ظهر توسط مریم | | *~*~مارمولک های باوجدان~*~*
4)يه نفر چادري به يه نفر مانتو شلواري گفت:"خجالت بکش بي حيا,داره باد مياد"مانتو پوش خندش گرفت چون جوراباي چادر پوش نازک بودن و باد چادرش رو بالا برده بود مانتو پوشرو به جرم خندش بردن زندان,به چادر پوش صد جفت از همون جوراباي نازک جايزه دادن!!! 5)يه نفر مکه مي رفت. يه نفر هميشه دروغ مي گفت. يه نفر نماز مي خوند. يه نفر ماهواره داشت. يه نفر روزه مي گرفت. يه نفر نون ربا مي خورد. يه نفر هم ترانه هاي اونجوري! گوش مي داد. با سمباده سابيدنشون ثابت شد هر هفت نفر يکي بودن!!! 6)به يه نفر گفتن: "مثل بعضيا دروغ بنويس" قبول نکرد. اونا هم به تلافي اجازه ي چاپ به هيچ کدوم از کتاباش ندادن. اون يه نفرم رفت يه جاي ديگه و اونجا هرچي دروغ بلد بود سرهم کرد و نوشت و چاپ کرد. بعد اون يه نفر رو دوباره دعوتش کردن اونم برگشت!!!
ادامه داره...
منبع:کتاب مارمولک هاي باوجدان نويسنده:زهرا دري سده
| *| نوشته شده در جمعه 1387/08/24 و ساعت 2:13 بعد از ظهر توسط مریم | | *~*~ديوونه~*~* اوايل حالش خوب بود!!! نميدونم چرا يهو زد به سرش!؟
حالش اصلا طبيعی نبود! همش بهم نگاه ميكرد و ميخنديد!؟
عجب غلطي كردم قبول كردما....!!! اما ديگه براي اين حرفا دير شده بود. بايد تا برگشتن اونا از عروسی پيشش می موندم. خوب يه جورائی اونا هم حق داشتن كه اونو با خودشون نبرن" اگه وسط جشن يهو ميزد به سرش و ديوونه ميشد" ممكن بود همه چيزو به هم بريزه" كلی آبرو ريزی می شد. اونشب واسه اينكه آرومش كنم سعی كردم بيشتر بهش نزديک بشم و باش صحبت كنم.
بعضي وقتا خوب بود ولی گاهی دوباره به هم ميريخت.
يه بار بی مقدمه گفت: توهم از اون قرصها داري!؟ قبل از اينكه چيزی بگم گفت: وقتی از اونا می خورم حالم خيلي خوب ميشه!
انگار دارم رو ابرا راه ميرم... روی ابرا كسی بهم نمیگه ديوونه...!
بعد با بغض پرسيد تو هم فكر ميكنی من ديوونم؟؟؟اما اون از من ديوونه تره!!!
بعد بلند خنديد وگفت: آخه بهم ميگفت دوستت دارم.اما با يكی ديگه عروسی كرد و بعد آروم گفت : امشبم عروسيشه....!!!
| *| نوشته شده در سه شنبه 1387/08/21 و ساعت 5:25 بعد از ظهر توسط مریم | | *~*~سنگتراش~*~*
یه روز یه سنگتراشی که از کارش ناراضی بود و احساس حقارت می کرد، از جلوی خونه ی بازرگـانی رد شد. در باز بود اون خونه مجلل، باغ و نوکرای بازرگان رو ديد و به حال خودش غبطه خورد و به خودش گفت: اين بازرگان چقد قدرتمنه!؟ و آرزو کرد که مثل بازرگان باشه!!! تو يک لحظه، اون تبديل شد به بازرگانی با جاه و جلال. تا مدتا فکر می کرد که از همه قدرتمندتره، تا اين که يک روز حاکم شهر از اونجا رد شد، اون ديد که همه مردم به حاکم احترام می ذارن حتی بازرگانا.مرد با خودش فکر کرد: کاش منم يه حاکم بودم! اون وقت از همه قوی تر می شدم!!! تو همون لحظه، اون تبديل به حاکم شهر شد.در حالی که رو تخت روانی نشسته بود و مردم همه به او تعظيم می کردن. احساس کرد که نور خورشيد اون رو اذیت می کنه و با خودش فکر کرد که خورشيد چقد قدرتمنده.اون آرزو کرد که خورشيد باشه!!!
و به خورشيد تبديل شد و با تمام نيرو سعی کرد که به زمين بتابه و اون رو گرم کنه.بعد از مدتی ابری بزرگ و سياه اومد و جلوی تابش اون رو گرفت. پس با خودش فکر کرد که نيروی ابر از خورشيد بيشتره!!!
پس به ابری بزرگ تبديل شد.مدت زیادی نگذشته بود که بادی اومد و اون رو به اين طرف و اون طرف هل داد. اين دفعه آرزو کرد که باد بشه!!!
و تبديل شد به باد ولی وقتی به صخره سنگی نزدیک شد، ديگه قدرت تکون دادن صخره رو نداشت. به خودش گفت: که قوی ترين چيز تو دنيا، صخره سنگیه و تبديل به سنگی خیلی بزرگی شد!!! همون طور که با غرور ايستاده بود، یدفعه یه صدایی شنید! و احساس کرد که دارد خورد میشه! نگاهی به پايين کرد و سنگتراشی رو ديد که با چکش و قلم به جون او افتاده... | *| نوشته شده در شنبه 1387/08/18 و ساعت 10:34 بعد از ظهر توسط مریم | | *~*~مارمولک های باوجدان~*~*
1) يه نفر صد بار رفت براي استخدام هر بار گفتند: "آشنا داري؟ گفت:"نه گفتند:"عضو فلان جايي؟" گفت:"نه گفتند:"تو اصلا جوز آدما نيستي! اومد از گشنگي مرد.بردن شوک الکتريکي بهش دادن"زنده شد. گفتند:"چرا مردي؟ گفت:" حالا که ديگه مردم آدم شدم؟ 2)يه گربه نر عاشق سينه چاک يه گربه ماده شد.رفت خواستگاريش.اما گل و شيريني نبرد!يعني پول نداشت بخره.ننه گربه ماده گفت:"کو گل و شيريني؟گربه نره گفت:نداشتم بخرم.ننه گربه ماده گفت:"توغلط مي کني وقتي پول نداري مياي خواستگاري.گربه نره بهش بر خورد و رفت تا پولدار بشه و با دسته گل و شيريني برگرده. مي گن گربه نره هنوز داره دنبال کار مي گرده گربه ماده رو هم قاچاقي بردن خارج خوانندش کردن(شايدم بردنش دبي واسه شيخ عرابا( 3)يه نفر پول خريد بليط اتوبوس واحد رو نداشت.پياده راه افتاد تا شب رسيد به مقصد.وقتي رسيد"ديد يه بليط اتوبوس جلوي پاش روي زمين افتاده.اومد برش داره باد بردش انداختش تو جوي آب.رفت دنبال آب که بگيرش تصادف کرد.توي روزنامه ها نوشتند:"نويسنده ي بزرگ کشور"شب گذشته درگذشت.توضيح ديگه اي ندادن.يعني جا نبود که بنويسن 4)يه نفر چادري به يه نفر مانتو شلواري گفت:"خجالت بکش بي حيا,داره باد مياد"مانتو پوش خندش گرفت چون جوراباي چادر پوش نازک بودن و باد چادرش رو بالا برده بود مانتو پوشرو به جرم خندش بردن زندان,به چادر پوش صد جفت از همون جوراباي نازک جايزه دادن!!!
ادامه داره... منبع:کتاب مارمولک هاي باوجدان نويسنده:زهرا دري سده | *| نوشته شده در چهارشنبه 1387/08/15 و ساعت 5:8 بعد از ظهر توسط مریم | | *~*~عشق بی پایان~*~* پيرمردی صبح زود از خونش خارج شد. تو راه با يه ماشين تصادف کرد و آسيب ديد عابرانی که رد مي شدن به سرعت انو به اولين درمانگاه رسوندن... پرستارا اول زخمهای پيرمرد رو پانسمان کردن. بعد به او گفتن: "بايد ازت عکسبرداری بشه تا مطمئن بشيم جائی از بدنت آسيب دیدگی يا شکستگی نداشته باشه" پيرمرد غمگين شد، گفت خيلي عجله داره و نيازی به عکسبرداری نيست. پرستارا از اون دليل عجله اش رو پرسيدن: گفت : همسرم تو خونه سالمنده. هر روز صبح من به اونجا مي رم و صبحانه رو با اون مي خورم. امروز به حد كافي دير شده نمی خوام تاخير من بيشتر بشه! يكی از پرستارا بهش گفت: خودمون به اون خبر میديم تا منتظرت نمونه. پيرمرد با اندوه! گفت: خيلي متأسفم. اون آلزايمر داره. چيزی رو متوجه نمیشه! اون حتي منو هم نمی شناسه! پرستار با حيرت گفت: وقتی نمی دوند تو کی هستي، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پيش اون مي روی؟ پيرمرد با صدايی گرفته، به آرومی گفت: اما من که مي دونم اون کیه | *| نوشته شده در یکشنبه 1387/08/12 و ساعت 2:1 بعد از ظهر توسط مریم | | *~*~Happy Halloween~*~*
خیلی دوست دارم درمورد جشن های زیبای ایران بنویسم ولی...
ولی افسوس که از اون همه جشن فقط چهارشنبه سوری و عید واسمون مونده
و ایرانیا بقیه جشن ها رو فراموش کردن و هر روز می زنن تو سر خودشون
نمی دونم چرا درمور جشن های قدیمیه خودمون تحقیق نمی کنیم و اونا رو زنده نمی کنیم!؟
ما ایرانیا کی غم و عذا داشتیم ما همیشه جشن می گرفتیم و شاد بودیم
من سعی می کنم در مورد جشن های ایران باستان تحقیق کنم و بنویسم
ولی باید قول بدین که اون روزا رو هرطور شده جشن بگیرین
ما باید مثل قدیما شاد بشیم...
Halloween
(هالوئین و هالوین هم نوشته شده) یکی از جشنهای سنتی مغربزمین است که مراسم آن در شب ۳۱ اکتبر برگزار میشود. در آن شب معمولاً کودکان لباسهای عجیب و غیرمرسوم میپوشند و برای جمعآوری نبات و آجیل به در خانه دیگران میروند. جشن هالووین بیشتر در کشورهای امریکا، ایرلند، اسکاتلند و کانادا مرسوم است. این جشن را مهاجران ایرلندی و اسکاتلندی در سده ۱۹ ام با خود به قاره امریکا آوردند...
ادامه مطلب | *| نوشته شده در جمعه 1387/08/10 و ساعت 3:11 قبل از ظهر توسط مریم | | *~*~بزرگداشت کورش بزرگ~*~* ۷ آبان روز بزرگداشت کورش بزرگ بر تمام ایرانیان ایران پرست گرامی باد
بیست و پنج قرن پیش، در دورانی که واژه های آزادی و حق بر مردم جهان ناشناخته بود، کورش بزرگ، پادشاه دادگر ایران، از آزادی و حیثیت انسان سخن گفت. او همگان را فراخواند که به یکی از آزادی های بنیادی بشری، که همانا آزادی پرستش و انتخاب مذهب باشد، احترام گذارند و با پیـروان هیچ کیشی به دشمنی برنخیزند و برعکس با آنان با احترام و مدارا رفتار کنند
چنین توشه های ارزنده و میراث های گران قدر فرهنگی است که شالوده های هویت ملی و ایرانی مردم شریف و صلح جوی ایران را مایه و ملاطی جاودانه بخشیده.
فرزند کورش...
 | *| نوشته شده در چهارشنبه 1387/08/08 و ساعت 2:44 قبل از ظهر توسط مریم | | *~*~نامه ای برای تنبیه نشدن~*~* 
پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود،با تعجب ديد تخت خواب کاملاً مرتب و همه چيز جمع و جور شده. يک پاکت هم روی بالش گذاشته و روش نوشته بود «پدر». با بدترين پيش داوری های ذهنی پاکت رو باز کرد و با دستای لرزان نامه رو خوند : پدر عزيزم، با اندوه و افسوس فراوان برايت می نويسم. من مجبور بودم با دوست دختر جديدم فرار کنم، چون می خواستم جلوی يک رويارويی با مادر و تو رو بگيرم. من احساسات واقعي رو با دوست دخترم پيدا کردم، او واقعاً معرکست، اما می دونستم که تو اون رو نمی پزیری، به خاطر تيزبينی هاش، خالکوبیاش، لباسای تنگ موتور سواريش و به خاطر اينکه سنش از من خيلي بيشتره. اما فقط احساسات نيست، پدر اون حامله است.دوست دخترم به من گفت ما مي تونيم شاد و خوشبخت بشيم. اون يک تريلی توی جنگل داره و کُلی هيزم برای تمام زمستون. ما يک رؤيای مشترک داريم براي داشتن تعداد زيادي بچه. دوست دخترم چشمان من رو به روي حقيقت باز کرد که ماريجوانا واقعاً به کسی صدمه نمي زنه. ما اون رو برای خودمون می کاريم و برای تجارت با کمک آدمای ديگه ای که توی مزرعه هستن، برای تمام کوکائينها و اکستازيهايی که مي خوايم. در ضمن، دعا می کنيم که علم بتونه درماني براي ايدز پيدا کنه، و دوست دخترم بهتر بشه. اون لياقتش رو داره. نگران نباش پدر، من 15 سالمه، و مي دونم چطور از خودم مراقبت کنم. يک روز مطمئنم که برای ديدنتون بر می گرديم، اونوقت تو می تونی نوه های زيادت رو ببينی. با عشق، پسرت.
پاورقی : پدر، هيچ کدوم از جريانات بالا واقعی نيست، من بالا هستم تو خونه دوستم. فقط می خواستم بهت يادآوری کنم که در دنيا چيزهای بدتري هم هست نسبت به کارنامه مدرسه که روی ميزمه. دوسِت دارم! هروقت براي اومدن به خونه امن بود، بهم زنگ بزن | *| نوشته شده در دوشنبه 1387/08/06 و ساعت 10:54 بعد از ظهر توسط مریم | | *~*~10 سوء تعبير از موفقيت~*~*
۱- بعضي از مردم به خاطر گذشتشون، تحصيلاتشون و... موفق نيستند...! هيچ كس نميتونه موفق باشه مگه بخواد و براي بدست اوردنش بكوشه 2- افراد موفق اشتباه نميكنن...! آنوا هم مثل ما اشتباه ميكنن فقط اشتباهشون رو تكرار نميكنن 3- براي موفق شدن بايد ۶۰"۷۰"۸۰"۹۰"...ساعت تو هفته كار كرد...! موفقيت به «زياد» انجام دادن كاري ربط نداره بلكه بيشتر به «درست» انجام دادن اون ربط داره 4- فقط اگه قواعد خاصي رو اجرا كنيم موفق ميشیم...! کی قواعد رو بوجود میاره؟ موقعیتا متفاوتن. گاهي لازمه از قواعد خاصي پيروي كنيم و گاهي هم بايد قواعد ساخته خودمون رو بكار بنديم 5- اگر كمك بگيريم، اين ديگه موفقيت نيست...! موفقيت به ندرت تو تنهايي رخ ميده آونايي رو كه به موفق شدن تو كمك ميكنن شناسايي كن. تعدادشون كم نيست. 6- بايد خيلي شانس بياريم تا موفق شیم...! بله، كمي بايد شانس اورد اما بيشتر به كار سخت، دانش و جدی بودن احتياجه 7- فقط اگه زياد پول دربیاريم موفقيم...! پول يكي از نتايج موفقیته، اما ضامن اون نيست. 8- بايد همه بدونن كه ما موفقیم...! شايد با بدست اوردن پول و شهرت بيشتر، افراد بيشتري از كارتون باخبر شن اما، حتي اگه شما تنها كسي باشين كه از اين موضوع باخبرين، هنوز آدم موفقي هستين. 9- موفقيت، يه هدفه...! موفقيت بعد از رسيدن به اهداف بدست میاد. وقتي ميگی «ميخوام آدم موفقي بشم» از تو سوال ميكنن: «تو چه چيزي؟» 10- به محض اينكه موفق بشیم، گرفتاری ها هم تمام ميشن...! شايد فرد موفقي باشي، اما خدا كه نيستي. پستي و بلنديا در پيشن. از موفقيت امروزت لذت ببر، فردا روز ديگریه | *| نوشته شده در پنجشنبه 1387/08/02 و ساعت 11:3 بعد از ظهر توسط مریم | | *~*~با پول نمی توان...~*~* با پول می شود خانه خرید ولی آشیانه نه...
می شود رختخواب خرید ولی خواب نه...
می شود ساعت خرید ولی زمان نه...
می شود مقام خرید ولی احترام نه...
می شود کتاب خرید ولی دانش نه...
می شود دارو خرید ولی سلامتی نه...
می شود خانه خرید ولی زندگی نه...
و بالاخره...
می شود قلب خرید ولی عشق را نه... | *| نوشته شده در دوشنبه 1387/07/29 و ساعت 11:16 بعد از ظهر توسط مریم | | *~*~گذشت اون زمانی که...~*~*
گذشت اون زمانی كه دلهای مهربون بود ...
گذشت اون زمانی كه دروغگو دشمن خدا بود ...
گذشت اون زمانی كه عشق زیبا و زیبایی عشق بود ...
گذشت اون زمانی كه سكوت نشانه ی علم و سخن از سر معرفت بود ...
گذشت اون زمانی كه ...
ولی اگر سعی كنیم میشه دوباره مثل گذشته شد | *| نوشته شده در جمعه 1387/07/26 و ساعت 11:28 بعد از ظهر توسط مریم | | |