کريسمس نزديک بود. شب بود. آسمان برف مي باريد. انگار اون هم جشن گرفته بود. دانه هاي نقره اي برف، درخشش غريبي داشتند. سکوت نيمکت خالي برف گرفته ي زير درخت کاج وسوسه انگيز بود. وسوسه اي براي فريادي به گرمي شاخه هاي برف گرفته.
کودکي که لباس هاي کهنه و رنگ و رو رفته اي پوشيده بود در حال نگاه کردن به ويترين مغازه ها بود. ستاره ي کريسمس درخت کاج توجه کودک را به خود جلب کرده بود. کودک به سمت درخت کاج آمد و روي نيمکت برفي نشست. فرشته در حالي که ستاره رو در دست داشت گفت:
"چرا تنهايي و در اين سرما بيرون از خونه هستي؟"
کودک با لحن شيرين کودکانه اش گفت: "خونه اي ندارم. مادرم به من مي گفت که فرشته ي کريسمس مي تونه آرزوهاي ما رو برآورده کنه. آيا تو فرشته ي کريسمس هستي؟"
فرشته:" نه. من فرشته ي درخت کاج هستم. اما تو چه آرزويي داري؟"
کودک که از سرما اشک هايش جاري شده بود گفت:" دوست دارم مادرم رو ببينم. "
فرشته:" شايد بتونم آرزوت رو برآورده کنم."
کودک با لبخندي کودکانه گفت:" واقعا. پس مي توني يک شکلات هم براي من ظاهر کني."
فرشته با لبخندي گفت: "چرا که نه. حالا چشمهات رو ببند و دوباره باز کن."
کودک چشمهايش را بست و دوباره باز کرد. يک قطعه شکلات کوچک در دستان کوچک کودک وجود داشت. طوري که انگار بابا نوئل همه ي هديه هاي کريسمس امسال را به او بخشيده باشد، شاد بود.
فرشته گفت:" حالا دوست داري مادرت را ببيني."
کودک:"بله. خيلي دوست دارم."
فرشته:" پس دست من رو بگير."
کودک دست فرشته رو گرفت. پس از چند لحظه کودک به همراه فرشته از ميان برف هاي زيباي کريسمس به آسمان پرواز کردند.
بدن بي جان کودک در حالي که شکلاتي در دست داشت هنوز روي نيمکت برف گرفته ي زير درخت کاج تکيه داده بود. چشمانش انگار که به خواب شيريني رفته بود، بسته شده بودند. لبخندش هنوز روي چهره ي زيبايش نقش بسته بود
|
*| نوشته شده در جمعه
1387/10/06 و ساعت 12:47 بعد از ظهر توسط
مریم |