تبليغاتX
درون من
درون من
*~*~مارمولک های باوجدان~*~*

11) يه نفر فکر کرد خيلي بزرگ و مهم شده! دستور داد با خودکار قرمز زيرش خط بکشن!!!
12) به يه نفر گفتن:"بهترين خاطرت چيه؟"
گفت"وقتي تونستم خواب ببينم که رفتم خارج"
شب وقتي خوب بود از کشور انداختنش بيرون!!!
13) يه نفر گشنش بود. رفت توي يه جلسه سخنراني نشست و گوش داد. آب ميوه و کيک بهش نرسيد.سردرد گرفت و ديرتر از همه از سالن بيرون رفت. مستخدماي اون مجلس سخنراني هر کدوم يه کارتن کيک و اب ميوه بردن خونه هاشون هيچ کدوم هم سر درد نگرفتن
دفعه ي بعد که مي خواستن به اون يه نفر بگن:"بيا دوباره سخنراني داريم" اون يه نفر از ميگرن عصبي مرده بود!!!
14) به يه نفر گفتن :" دو دوتا ؟"
گفت:" قورمه سبزي!".شد معلم رياضي
به يه نفر گفتن:"تو مي دوني چطوري فهميد؟"
گفت:"آره, دو رو تقسيم بر دو کرد شد قورمه سبزي" اونم شد مسئول بودچه و امور مالي!!!

منبع:کتاب مارمولک هاي باوجدان
نويسنده:زهرا دري سده



| *| نوشته شده در شنبه 1387/10/28 و ساعت 9:20 بعد از ظهر توسط مریم |
*~*~رازهای کوچک موفقیت~*~*

۱) از کارایی که مجبوری انجام بدی لذت ببر.نق زدن فقط تو رو خسته تر می کنه و نمی ذاره کارت رو درست انجام بدی

۲) سعی کن کاراتو از صمیم قلب انجام بدی نه بخاطر اینکه مجبوری! باید به کارت ایمان داشته باشی

۳) همه چیزو همونطوری که هستن بپذیر

۴) تمرین کن که از درون شاد باشی.اجازه نده دیگران واسه شاد کردن تو تصمیم بگیرن

۵) چرا وقتت رو واسه چیزی که تو کنترل تو نیست تلف می کنی!؟ 



| *| نوشته شده در دوشنبه 1387/10/23 و ساعت 11:3 بعد از ظهر توسط مریم |
*~*~مارمولک های باوجدان~*~*

7) يه نفر ريش داشت به همه چيز رسيد. يه نفر ديگه هم ريش نداشت به همه چيز رسيد. يه نفر هم بود که گاهي وقتا ريش داشت و گاهي وقتا نداشت, بهش گفتن: "تو براي لاي جرز خوبي"!
8) يه نفر بي سواد بود شد رئيس دانشگاه. يه نفر ديگه با سواد بود شد باباي مدرسه!

9) يه نفر درباره عشق نوشت. گفتن: "خدا مرگت بده"!!! اونم رفت مرد. يه نفر هم درباره ي اون دنيا نوشت کلي تحويلش گرفتن زنده شد!

10) يه نفر از اول زندگيش جون کند تا واسه تونست واسه دخترش جهيزيه مناسبي براي دخترش تهيه کنه. بعد دخترش رو کسي نگرفت اون يه نفر از غصه دق کرد و مرد. بعد جهاز دخترش رو فروختن تا تونستن خرج مراسم هفتم و چهلم و سالش رو تهيه کنن

ادامه داره...

منبع:کتاب مارمولک هاي باوجدان
نويسنده:زهرا دري سده



| *| نوشته شده در سه شنبه 1387/10/17 و ساعت 2:33 بعد از ظهر توسط مریم |
*~*~merry christmas~*~*

merry christmas

merry christmas

merry christmas

merry christmas

merry christmas

merry christmas

        



| *| نوشته شده در چهارشنبه 1387/10/11 و ساعت 9:12 بعد از ظهر توسط مریم |
*~*~فرشته ی کریسمس~*~*

 کريسمس نزديک بود. شب بود. آسمان برف مي باريد. انگار اون هم جشن گرفته بود. دانه هاي نقره اي برف، درخشش غريبي داشتند. سکوت نيمکت خالي برف گرفته ي زير درخت کاج وسوسه انگيز بود. وسوسه اي براي فريادي به گرمي شاخه هاي برف گرفته.
کودکي که لباس هاي کهنه و رنگ و رو رفته اي پوشيده بود در حال نگاه کردن به ويترين مغازه ها بود. ستاره ي کريسمس درخت کاج توجه کودک را به خود جلب کرده بود. کودک به سمت درخت کاج آمد و روي نيمکت برفي نشست. فرشته در حالي که ستاره رو در دست داشت گفت:
"چرا تنهايي و در اين سرما بيرون از خونه هستي؟"
کودک با لحن شيرين کودکانه اش گفت: "خونه اي ندارم. مادرم به من مي گفت که فرشته ي کريسمس مي تونه آرزوهاي ما رو برآورده کنه. آيا تو فرشته ي کريسمس هستي؟"
فرشته:" نه. من فرشته ي درخت کاج هستم. اما تو چه آرزويي داري؟"
کودک که از سرما اشک هايش جاري شده بود گفت:" دوست دارم مادرم رو ببينم. "
فرشته:" شايد بتونم آرزوت رو برآورده کنم."
کودک با لبخندي کودکانه گفت:" واقعا. پس مي توني يک شکلات هم براي من ظاهر کني."
فرشته با لبخندي گفت: "چرا که نه. حالا چشمهات رو ببند و دوباره باز کن."
کودک چشمهايش را بست و دوباره باز کرد. يک قطعه شکلات کوچک در دستان کوچک کودک وجود داشت. طوري که انگار بابا نوئل همه ي هديه هاي کريسمس امسال را به او بخشيده باشد، شاد بود.
فرشته گفت:" حالا دوست داري مادرت را ببيني."
کودک:"بله. خيلي دوست دارم."
فرشته:" پس دست من رو بگير."
کودک دست فرشته رو گرفت. پس از چند لحظه کودک به همراه فرشته از ميان برف هاي زيباي کريسمس به آسمان پرواز کردند.
بدن بي جان کودک در حالي که شکلاتي در دست داشت هنوز روي نيمکت برف گرفته ي زير درخت کاج تکيه داده بود. چشمانش انگار که به خواب شيريني رفته بود، بسته شده بودند. لبخندش هنوز روي چهره ي زيبايش نقش بسته بود
  
                 



| *| نوشته شده در جمعه 1387/10/06 و ساعت 12:47 بعد از ظهر توسط مریم |
*~*~شب يلدا ~*~*

 

شب يلدا يا «شب چله» شب اول زمستان و درازترين شب سال است. و فرداي آن با دميدن خورشيد، روزها بزرگ تر شده و تابش نور ايزدي افزوني مي يابد. اين بود که ايرانيان باستان، آخر پاييز و اول زمستان را شب زايش مهر يا زايش خورشيد مي خواندند و براي آن جشن بزرگي بر پا مي کردند.



ادامه مطلب


| *| نوشته شده در یکشنبه 1387/10/01 و ساعت 0:4 قبل از ظهر توسط مریم |

 

 

 


daruneman

مریم

daruneman

http://daruneman.blogfa.com

درون من

درون من

درون من

سلام به همه ی ایرانیان ایران پرست
برای دیدن پروفایل
آخر آدرس وبلاگ profile/ اضافه کنین
موفق باشین

مطالبی که می ارزه واسه خوندنش وقت بزاری

درون من

قالب بلاگفا

قالب پرشين بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog