*~*~نامه ای برای تنبیه نشدن~*~*

پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود،با تعجب ديد تخت خواب کاملاً مرتب و همه چيز جمع و جور شده. يک پاکت هم روی بالش گذاشته و روش نوشته بود «پدر». با بدترين پيش داوری های ذهنی پاکت رو باز کرد و با دستای لرزان نامه رو خوند : پدر عزيزم، با اندوه و افسوس فراوان برايت می نويسم. من مجبور بودم با دوست دختر جديدم فرار کنم، چون می خواستم جلوی يک رويارويی با مادر و تو رو بگيرم. من احساسات واقعي رو با دوست دخترم پيدا کردم، او واقعاً معرکست، اما می دونستم که تو اون رو نمی پزیری، به خاطر تيزبينی هاش، خالکوبیاش، لباسای تنگ موتور سواريش و به خاطر اينکه سنش از من خيلي بيشتره. اما فقط احساسات نيست، پدر اون حامله است.دوست دخترم به من گفت ما مي تونيم شاد و خوشبخت بشيم. اون يک تريلی توی جنگل داره و کُلی هيزم برای تمام زمستون. ما يک رؤيای مشترک داريم براي داشتن تعداد زيادي بچه. دوست دخترم چشمان من رو به روي حقيقت باز کرد که ماريجوانا واقعاً به کسی صدمه نمي زنه. ما اون رو برای خودمون می کاريم و برای تجارت با کمک آدمای ديگه ای که توی مزرعه هستن، برای تمام کوکائينها و اکستازيهايی که مي خوايم. در ضمن، دعا می کنيم که علم بتونه درماني براي ايدز پيدا کنه، و دوست دخترم بهتر بشه. اون لياقتش رو داره. نگران نباش پدر، من 15 سالمه، و مي دونم چطور از خودم مراقبت کنم. يک روز مطمئنم که برای ديدنتون بر می گرديم، اونوقت تو می تونی نوه های زيادت رو ببينی. با عشق، پسرت.
پاورقی : پدر، هيچ کدوم از جريانات بالا واقعی نيست، من بالا هستم تو خونه دوستم. فقط می خواستم بهت يادآوری کنم که در دنيا چيزهای بدتري هم هست نسبت به کارنامه مدرسه که روی ميزمه. دوسِت دارم! هروقت براي اومدن به خونه امن بود، بهم زنگ بزن
|
*| نوشته شده در دوشنبه
1387/08/06 و ساعت 10:54 بعد از ظهر توسط
مریم |