تبليغاتX
درون من
درون من
*~*~مارمولک های باوجدان~*~*

 

 

4)يه نفر چادري به يه نفر مانتو شلواري گفت:"خجالت بکش بي حيا,داره باد مياد"مانتو پوش خندش گرفت چون جوراباي چادر پوش نازک بودن و باد چادرش رو بالا برده بود
مانتو پوشرو به جرم خندش بردن زندان,به چادر پوش صد جفت از همون جوراباي نازک جايزه دادن!!!
5)يه نفر مکه مي رفت. يه نفر هميشه دروغ مي گفت. يه نفر نماز مي خوند. يه نفر ماهواره داشت. يه نفر روزه مي گرفت. يه نفر نون ربا مي خورد. يه نفر هم ترانه هاي اونجوري! گوش مي داد.
با سمباده سابيدنشون ثابت شد هر هفت نفر يکي بودن!!!
6)به يه نفر گفتن: "مثل بعضيا دروغ بنويس" قبول نکرد. اونا هم به تلافي اجازه ي چاپ به هيچ کدوم از کتاباش ندادن. اون يه نفرم رفت يه جاي ديگه و اونجا هرچي دروغ بلد بود سرهم کرد و نوشت و چاپ کرد. بعد اون يه نفر رو دوباره دعوتش کردن اونم برگشت!!!

ادامه داره...

منبع:کتاب مارمولک هاي باوجدان
نويسنده:زهرا دري سده


 



| *| نوشته شده در جمعه 1387/08/24 و ساعت 2:13 بعد از ظهر توسط مریم |
*~*~ديوونه~*~*

اوايل حالش خوب بود!!! نميدونم چرا يهو زد به سرش!؟

حالش اصلا طبيعی نبود! همش بهم نگاه ميكرد و ميخنديد!؟

عجب غلطي كردم قبول كردما....!!! اما ديگه براي اين حرفا دير شده بود. بايد تا برگشتن اونا از عروسی پيشش می موندم.
خوب يه جورائی اونا هم حق داشتن كه اونو با خودشون نبرن" اگه وسط جشن يهو ميزد به سرش و ديوونه ميشد" ممكن بود همه چيزو به هم بريزه" كلی آبرو ريزی می شد.
اونشب واسه اينكه آرومش كنم سعی كردم بيشتر بهش نزديک بشم و باش صحبت كنم.

بعضي وقتا خوب بود ولی گاهی دوباره به هم ميريخت.  

يه بار بی مقدمه گفت: توهم از اون قرصها داري!؟ قبل از اينكه چيزی بگم گفت: وقتی از اونا می خورم حالم خيلي خوب ميشه!

انگار دارم رو ابرا راه ميرم... روی ابرا كسی بهم نمیگه ديوونه...!

بعد با بغض پرسيد تو هم فكر ميكنی من ديوونم؟؟؟اما اون از من ديوونه تره!!!

 بعد بلند خنديد وگفت: آخه بهم ميگفت دوستت دارم.اما با يكی ديگه عروسی كرد و بعد آروم گفت : امشبم عروسيشه....!!!



| *| نوشته شده در سه شنبه 1387/08/21 و ساعت 5:25 بعد از ظهر توسط مریم |
*~*~سنگتراش~*~*

یه روز یه سنگتراشی که از کارش ناراضی بود و احساس حقارت می کرد، از جلوی خونه ی بازرگـانی رد شد. در باز بود اون خونه مجلل، باغ و نوکرای بازرگان رو ديد و به حال خودش غبطه خورد و به خودش گفت: اين بازرگان چقد قدرتمنه!؟ و آرزو کرد که مثل بازرگان باشه!!!
تو يک لحظه، اون تبديل شد به بازرگانی با جاه و جلال. تا مدتا فکر می کرد که از همه قدرتمندتره، تا اين که يک روز حاکم شهر از اونجا رد شد، اون ديد که همه مردم به حاکم احترام می ذارن حتی بازرگانا.مرد با خودش فکر کرد: کاش منم يه حاکم بودم! اون وقت از همه قوی تر می شدم!!!
تو همون لحظه، اون تبديل به حاکم شهر شد.در حالی که رو تخت روانی نشسته بود و مردم همه به او تعظيم می کردن. احساس کرد که نور خورشيد اون رو اذیت می کنه و با خودش فکر کرد که خورشيد چقد قدرتمنده.اون آرزو کرد که خورشيد باشه!!!

 و به خورشيد تبديل شد و با تمام نيرو سعی کرد که به زمين بتابه و اون رو گرم کنه.بعد از مدتی ابری بزرگ و سياه اومد و جلوی تابش اون رو گرفت. پس با خودش فکر کرد که نيروی ابر از خورشيد بيشتره!!!

پس به ابری بزرگ تبديل شد.مدت زیادی نگذشته بود که بادی اومد و اون رو به اين طرف و اون طرف هل داد. اين دفعه آرزو کرد که باد بشه!!!

 و تبديل شد به باد ولی وقتی به  صخره سنگی نزدیک شد، ديگه قدرت تکون دادن صخره رو نداشت. به خودش گفت: که قوی ترين چيز تو دنيا، صخره سنگیه و تبديل به سنگی خیلی بزرگی شد!!!
همون طور که با غرور ايستاده بود، یدفعه یه صدایی شنید! و احساس کرد که دارد خورد میشه! نگاهی به پايين کرد و سنگتراشی رو ديد که با چکش و قلم به جون او افتاده...



| *| نوشته شده در شنبه 1387/08/18 و ساعت 10:34 بعد از ظهر توسط مریم |
*~*~مارمولک های باوجدان~*~*

1) يه نفر صد بار رفت براي استخدام هر بار گفتند: "آشنا داري؟
گفت:"نه
گفتند:"عضو فلان جايي؟"
گفت:"نه
گفتند:"تو اصلا جوز آدما نيستي!
اومد از گشنگي مرد.بردن شوک الکتريکي بهش دادن"زنده شد.
گفتند:"چرا مردي؟
گفت:" حالا که ديگه مردم آدم شدم؟
2)يه گربه نر عاشق سينه چاک يه گربه ماده شد.رفت خواستگاريش.اما گل و شيريني نبرد!يعني پول نداشت بخره.ننه گربه ماده گفت:"کو گل و شيريني؟گربه نره گفت:نداشتم بخرم.ننه گربه ماده گفت:"توغلط مي کني وقتي پول نداري مياي خواستگاري.گربه نره بهش بر خورد و رفت تا پولدار بشه و با دسته گل و شيريني برگرده.
مي گن گربه نره هنوز داره دنبال کار مي گرده گربه ماده رو هم قاچاقي بردن خارج خوانندش کردن(شايدم بردنش دبي واسه شيخ عرابا(
3)يه نفر پول خريد بليط اتوبوس واحد رو نداشت.پياده راه افتاد تا شب رسيد به مقصد.وقتي رسيد"ديد يه بليط اتوبوس جلوي پاش روي زمين افتاده.اومد برش داره باد بردش انداختش تو جوي آب.رفت دنبال آب که بگيرش تصادف کرد.توي روزنامه ها نوشتند:"نويسنده ي بزرگ کشور"شب گذشته درگذشت.توضيح ديگه اي ندادن.يعني جا نبود که بنويسن
4)يه نفر چادري به يه نفر مانتو شلواري گفت:"خجالت بکش بي حيا,داره باد مياد"مانتو پوش خندش گرفت چون جوراباي چادر پوش نازک بودن و باد چادرش رو بالا برده بود
مانتو پوشرو به جرم خندش بردن زندان,به چادر پوش صد جفت از همون جوراباي نازک جايزه دادن!!!


ادامه داره...

                                                 منبع:کتاب مارمولک هاي باوجدان
                                                 نويسنده:زهرا دري سده



| *| نوشته شده در چهارشنبه 1387/08/15 و ساعت 5:8 بعد از ظهر توسط مریم |
*~*~عشق بی پایان~*~*

پيرمردی صبح زود از خونش خارج شد. تو راه با يه ماشين تصادف کرد و آسيب ديد عابرانی که رد مي شدن به سرعت انو به اولين درمانگاه رسوندن...
پرستارا اول زخمهای پيرمرد رو پانسمان کردن. بعد به او گفتن: "بايد ازت عکسبرداری بشه تا مطمئن بشيم جائی از بدنت آسيب دیدگی يا شکستگی نداشته باشه"
پيرمرد غمگين شد، گفت خيلي عجله داره و نيازی به عکسبرداری نيست.
پرستارا از اون دليل عجله اش رو پرسيدن:
گفت : همسرم تو خونه سالمنده. هر روز صبح من به اونجا مي رم و صبحانه رو با اون مي خورم. امروز به حد كافي دير شده نمی خوام تاخير من بيشتر بشه!
يكی از پرستارا بهش گفت: خودمون به اون خبر میديم تا منتظرت نمونه.
پيرمرد با اندوه! گفت: خيلي متأسفم. اون آلزايمر داره. چيزی رو متوجه نمیشه! اون حتي منو هم نمی شناسه!
پرستار با حيرت گفت: وقتی نمی دوند تو کی هستي، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پيش اون مي روی؟
پيرمرد با صدايی گرفته، به آرومی گفت: اما من که مي دونم اون کیه 


| *| نوشته شده در یکشنبه 1387/08/12 و ساعت 2:1 بعد از ظهر توسط مریم |
*~*~Happy Halloween~*~*

    

خیلی دوست دارم درمورد جشن های زیبای ایران بنویسم ولی...

ولی افسوس که از اون همه جشن فقط چهارشنبه سوری و عید واسمون مونده

و ایرانیا بقیه جشن ها رو فراموش کردن و هر روز می زنن تو سر خودشون

نمی دونم چرا درمور جشن های قدیمیه خودمون تحقیق نمی کنیم و اونا رو زنده نمی کنیم!؟

ما ایرانیا کی غم و عذا داشتیم ما همیشه جشن می گرفتیم و شاد بودیم

من سعی می کنم در مورد جشن های ایران باستان تحقیق کنم و بنویسم

ولی باید قول بدین که اون روزا رو هرطور شده جشن بگیرین

ما باید مثل قدیما شاد بشیم... 

                     Halloween

(هالوئین و هالوین هم نوشته شده) یکی از جشنهای سنتی مغرب‌زمین است که مراسم آن در شب ۳۱ اکتبر برگزار می‌شود. در آن شب معمولاً کودکان لباسهای عجیب و غیرمرسوم میپوشند و برای جمع‌آوری نبات و آجیل به در خانه دیگران میروند. جشن هالووین بیشتر در کشورهای امریکا، ایرلند، اسکاتلند و کانادا مرسوم است. این جشن را مهاجران ایرلندی و اسکاتلندی در سده ۱۹ ام با خود به قاره امریکا آوردند... 

                      



ادامه مطلب


| *| نوشته شده در جمعه 1387/08/10 و ساعت 3:11 قبل از ظهر توسط مریم |
*~*~بزرگداشت کورش بزرگ~*~*

۷ آبان روز بزرگداشت کورش بزرگ بر تمام ایرانیان ایران پرست گرامی باد

بیست و پنج قرن پیش، در دورانی که واژه های آزادی و حق بر مردم جهان ناشناخته بود، کورش بزرگ، پادشاه دادگر ایران، از آزادی و حیثیت انسان سخن گفت. او همگان را فراخواند که به یکی از آزادی های بنیادی بشری، که همانا آزادی پرستش و انتخاب مذهب باشد، احترام گذارند و با پیـروان هیچ کیشی به دشمنی برنخیزند و برعکس با آنان با احترام و مدارا رفتار کنند

چنین توشه های ارزنده و میراث های گران قدر فرهنگی است که شالوده های هویت ملی و ایرانی مردم شریف و صلح جوی ایران را مایه و ملاطی جاودانه بخشیده.

 فرزند کورش...

 



| *| نوشته شده در چهارشنبه 1387/08/08 و ساعت 2:44 قبل از ظهر توسط مریم |
*~*~نامه ای برای تنبیه نشدن~*~*

پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود،با تعجب ديد تخت خواب کاملاً مرتب و همه چيز جمع و جور شده. يک پاکت هم روی بالش گذاشته و روش نوشته بود «پدر». با بدترين پيش داوری های ذهنی پاکت رو باز کرد و با دستای لرزان نامه رو خوند : پدر عزيزم، با اندوه و افسوس فراوان برايت می نويسم. من مجبور بودم با دوست دختر جديدم فرار کنم، چون می خواستم جلوی يک رويارويی با مادر و تو رو بگيرم. من احساسات واقعي رو با دوست دخترم پيدا کردم، او واقعاً معرکست، اما می دونستم که تو اون رو نمی پزیری، به خاطر تيزبينی هاش، خالکوبیاش، لباسای تنگ موتور سواريش و به خاطر اينکه سنش از من خيلي بيشتره. اما فقط احساسات نيست، پدر اون حامله است.دوست دخترم به من گفت ما مي تونيم شاد و خوشبخت بشيم. اون يک تريلی توی جنگل داره و کُلی هيزم برای تمام زمستون. ما يک رؤيای مشترک داريم براي داشتن تعداد زيادي بچه. دوست دخترم چشمان من رو به روي حقيقت باز کرد که ماريجوانا واقعاً به کسی صدمه نمي زنه. ما اون رو برای خودمون می کاريم و برای تجارت با کمک آدمای ديگه ای که توی مزرعه هستن، برای تمام کوکائينها و اکستازيهايی که مي خوايم. در ضمن، دعا می کنيم که علم بتونه درماني براي ايدز پيدا کنه، و دوست دخترم بهتر بشه. اون لياقتش رو داره. نگران نباش پدر، من 15 سالمه، و مي دونم چطور از خودم مراقبت کنم. يک روز مطمئنم که برای ديدنتون بر می گرديم، اونوقت تو می تونی نوه های زيادت رو ببينی. با عشق، پسرت.

پاورقی : پدر، هيچ کدوم از جريانات بالا واقعی نيست، من بالا هستم تو خونه دوستم. فقط می خواستم بهت يادآوری کنم که در دنيا چيزهای بدتري هم هست نسبت به کارنامه مدرسه که روی ميزمه. دوسِت دارم! هروقت براي اومدن به خونه امن بود، بهم زنگ بزن



| *| نوشته شده در دوشنبه 1387/08/06 و ساعت 10:54 بعد از ظهر توسط مریم |
*~*~10 سوء تعبير از موفقيت~*~*

۱- بعضي از مردم به خاطر گذشتشون، تحصيلاتشون و... موفق نيستند...!
هيچ كس نمي‌تونه موفق باشه مگه بخواد و  براي بدست اوردنش بكوشه
2- افراد موفق اشتباه نمي‌كنن...!
آنوا هم مثل ما اشتباه مي‌كنن فقط اشتباهشون رو تكرار نمي‌كنن
3- براي موفق شدن بايد ۶۰"۷۰"۸۰"۹۰"...ساعت تو هفته كار كرد...!
موفقيت به «زياد» انجام دادن كاري ربط نداره بلكه بيشتر به «درست» انجام دادن اون ربط داره
4- فقط اگه قواعد خاصي رو اجرا كنيم موفق مي‌شیم...!
کی قواعد رو بوجود میاره؟ موقعیتا متفاوتن. گاهي لازمه از قواعد خاصي پيروي كنيم و گاهي هم بايد قواعد ساخته خودمون رو بكار بنديم
5- اگر كمك بگيريم، اين ديگه موفقيت نيست...!
موفقيت به ندرت تو تنهايي رخ مي‌ده آونايي رو كه به موفق شدن تو كمك مي‌كنن شناسايي كن. تعدادشون كم نيست.
6- بايد خيلي شانس بياريم تا موفق شیم...!
بله، كمي بايد شانس اورد اما بيشتر به كار سخت، دانش و جدی بودن احتياجه
7- فقط اگه زياد پول دربیاريم موفقيم...!
پول يكي از نتايج موفقیته، اما ضامن اون نيست.
8- بايد همه بدونن كه ما موفقیم...!
شايد با بدست اوردن پول و شهرت بيشتر، افراد بيشتري از كارتون باخبر شن اما، حتي اگه شما تنها كسي باشين كه از اين موضوع باخبرين، هنوز آدم موفقي هستين.
9- موفقيت، يه هدفه...!
موفقيت بعد از رسيدن به اهداف بدست میاد. وقتي مي‌گی «مي‌خوام آدم موفقي بشم» از تو سوال مي‌كنن: «تو چه چيزي؟»
10- به محض اين‌كه موفق بشیم، گرفتاری ها هم تمام مي‌شن...!
شايد فرد موفقي باشي، اما خدا كه نيستي. پستي و بلنديا در پيشن. از موفقيت امروزت لذت ببر، فردا روز ديگریه



| *| نوشته شده در پنجشنبه 1387/08/02 و ساعت 11:3 بعد از ظهر توسط مریم |

 

 

 


daruneman

مریم

daruneman

http://daruneman.blogfa.com

درون من

درون من

درون من

سلام به همه ی ایرانیان ایران پرست
برای دیدن پروفایل
آخر آدرس وبلاگ profile/ اضافه کنین
موفق باشین

مطالبی که می ارزه واسه خوندنش وقت بزاری

درون من

قالب بلاگفا

قالب پرشين بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog